تبلیغات
و گاهی هم دو خط شعری
قالب وبلاگ

و گاهی هم دو خط شعری

 

به من گفتی خداحافظ...

 

به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود!

غم تخلی میان غصه هایت با تمام بی قراری بود

چرا با من خداحافظ...؟!

تو که گلبوته های شعر شادم را ز باران نگاهت بارور کردی

تو که افسانه با عشق بودن را برایم از کتاب زندگی خواندی

تو که بذر محبت را به دشت سینه مشتاقم افشاندی

چرا با من خداحافظ...؟!

تو مهمان عزیز لحظه های شاد من هستی

تو همچون قصه شیرین عهد کودکی دریاد من هستی

خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است

غم رفتن غمی بسیار سنگین است

خداحافظ نه! تو دریای من هستی

و من چون ماهیم

دور از تو میمیرم...

اگر رفتی سراغت را همه جا از خدای عشق می گیرم

مرو ای بودنت شور جوانی ها

مرو ای بهترین حرف کلامت آشنایی ها

اگر رفتی دگر تا عمر دارم داغدار رفتنت هستم

اگر رفتی شب خود را ز اشک غم شراره بار خواهم کرد

اگر رفتی درون پیله تنهایی غم و اندوه می مانم

و برای طفل غمگین دلم لالایی دلگیر می خوانم

 

چرا با من خداحافظ؟ ...



برچسب ها: خداحافظ،  
[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 13:37 ] [ مریم السادات دریاباری ]

دلنشین های کوتاه...

 

مرا هزار امید است و هر هزار توئی...

 

*********

نزدیک تر از ما به ما...

تا او راهی نبود

ولی ما در راه ماندیم...

در خودمان

 

*********

 

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی

بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن

 

 

*********

 

ببخش.

اشتباه کردم.

واتوب الیه.

آدم لازم است گاهی غلط کردن هایش را بنویسد...

دوست داشتن هایش را بیشتر...

آی مهربان با خبر باش که دوستت دارم...که دوستت دارم...که دوستت دارم...

 

*********

 

گاهی حس میکنم روی دست خدا مانده ام!! خسته اش کرده ام... خودش هم نمیداند با من چه کند...

*********

دردهـایـم را «ســــکوت» مـیکنم؛

تو خود «سکوت»هایــم را خــوب کن...

*********

 

 

راستش این امتحان های نهایی که هی برایم توی این دوره می گذاری خیلی جان کندنی ست
این تنها خود کشیدن بالاها...این تنها به سوی تو آمدن ها...کجا رفته ای ؟ آخر چرا پنهان کرده ای خودت را؟
می دانی چند وقت است که از تو دور شده ام؟ می دانی کور شده ام؟ دلت برایم نمی سوزد؟

بیا...بیا این سیاهی های قلبم را بردار... و خودت بیا بنشین...بیا و خودت بنشین...بیا و خودت بنشین
بیا و خودت بنشین.بیا و خودت بنشین.خودت...خودت...خودت...بیا...

 

 


برچسب ها: خدا، دوستت دارم؟،  
[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 12:01 ] [ مریم السادات دریاباری ]

...ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

 

قال انک لن تستطیع معی صبرا...

.

.

 

با پایانت می خواهم آغاز کنم و آغاز شوم...این من نو!اگر بشود.

نمی دانم این روزها چرا بیشتر از همیشه زندگی ام رنگ خدا دارد و

 مدام سایه اش را و خنکی اش را...حس می کنم.

راستی!گفته بودم که بودنت جلوه گری خداست برایم؟!

گفته بودم که یادت و خودت یاد خدا می کند برایم؟!

شاید خدا تو را برایم فرستاده بود مدتی٫تا بگوید دوستم دارد...

و حالا که میروی می خواهد بگوید یادت نرود!من او را فرستاده بودم!

او می رود و من مانای همیشه ام برای تو!

.

.

.

...قال هذا فراق بینی و بینک سانبئک بتاویل ما لم تستطیع علیه صبرا

 

پ.ن. می کند سوز محبت را خموشی مایه دار

               چون سر خم باز باشد جوش صهبا کم شود

به توصیه حمیوث عزیزم ترجمه این دو آیه زیبا رو می نویسم

 

*هرگز نمی توانی همراه من شکیبایی کنی!

 

**گفت اکنون زمان جدایی من و توست.و حالا تو را از آنچه نتوانستی برآن صبر کنی آگاه می کنم

75و78 سوره مبارکه کهف




طبقه بندی: دلنوشته ها، 
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 13:19 ] [ مریم السادات دریاباری ]

از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم .

به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی  بی رحمانه بر خورشید عالم تاب خیره شده بود.

از زلالی وصداقت آب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.

خدایا!!صبورا مهربانا!!

چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. یک اربعین از اوج نامردی میگذرد. یک اربعین است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده.

 در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی  نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید.

دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............ زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم ارباب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم .

دلهایتان شوریده کربلا

-از معدود دلنوشته های دلنشینم-اسفند86


برچسب ها: اربعین، سوگ حسین، امام حسین،  
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 23:42 ] [ مریم السادات دریاباری ]

 

به من عشق ببخش..... تا سبز شوم....

..... خوب به من گوش کن
.....
خوب به من گوش کن
حالتی از عشق بر من رفته است که شاید دیگر بار بر من نرود
......
حالتی شاعرانه.... صوفیانه
......
و پر شکوه به حزن و اندوه
.....
و من همیشه عطر حزنم را به خود می گیرم
*
.....
خوب مرا به بر گیر
......
که من ....ای بانوی من
در حالت بی وز نی به سر می برم
.....
و عروقم متلاشی می شود
......
و استخوانهایم دود
گیسوانت را در رود جنون من بشوی
.....
که جنون عشق را ..... تفسیر نتوان کرد
......
نیک مرا بخوان
که من جویای بانویی هستم که بیماری خواندن دارد
......
و چون دستبند
......
اشعار را بر دست می کند
.....
و جهان را نقشی از هیئت شاعر می بیند
که جنون را.... تفسیر نتواند کرد
*
.....
به من مست شو
.....
به من مست شو
.....
چنان مست که دریا گلگون بشود
.....
و شرابی فام....و خاکستری.... و زرد

*
.....
من در زیباترین حالات خود هستم
.....

و در رخشانترین تمدنهای خود
.....
و چقدر خوش دارم متمدن بشوم
.....
پس فرصتی دیگر به من ده تا تاریخ را بنویسم
....
که تاریخ ، ای بانوی من
......
تکرار نخواهد شد
*
من همچنان که تاریخ مادینگی را دگرگون کردم
.....
روزگار خود را به عشق دگرگون ساختم
شعر چیست اگر دگرگون نکند؟
شاعر کیست اگر خود دگرگون نشود؟
*
هرگاه که در سرزمین من
قصه ای بر قصه ی عشق افزون می شود
گل آبستن شمیم
......
و هلال تابستان پر شیر می شود
.....
در روزگاری
......
که عشق معلول شده است
......
و زبان معلول
......
و کتابهای شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان دارند که از بالهای خود بهره ببرند
نه ستاره ها می توانند
.....
بی روادید جابه جا شوند

متاسفانه نام شاعر را نمی دانم...




[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 17:20 ] [ مریم السادات دریاباری ]

گفته بودند ایمان نمی آوریم

گفته بودند معجزه بیاور

ظهر بود که شق القمر رخ داد

ماه با فرق شکافته افتاده بود...کنار رود


برچسب ها: عاشورا، حضرت عباس، فرق شکافته، حسین(ع)...،  
[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 08:11 ] [ مریم السادات دریاباری ]

 

یا لطیف

تکیه گاه هرچه خوب

باز هم شب مرا

از قشنگ بودنت

جاودانه کن ... بتاب !

که دست تیرگی به آسمان نمی رسد.

با تو مهربان !

بهار همیشه در رگ زمین شناور است.

لحظه های من

انعکاس انتشار رنگ لحظه های توست.

مگر تو غیرِ نام نازنین خود

ـ بر زبان من ـ

نام دیگری شنیده ای؟

 

 


[ شنبه 5 آذر 1390 ] [ 14:59 ] [ مریم السادات دریاباری ]
'دل بیمار مرا خبره طبیبی بفرست

من نه آنم که به درمان و دوا دلبندم....

 

یا بصیر

رفتن به باغ وحش هیچ وقت باب میلم نبوده، اما دوباره روزگار و مسافرت به مشهد و خواست جناب همسر راهی باغ وحشم کرد...

نگاه کردن به آهو های بی گناه و گوزن های مظلومی که شاخشون رو شکوندن دلم رو درد آورد...

جایی که جاشون نیست...روی آسفالتی که اجدادشون تصورشم نمی کردن، زندگی می کنند...بی جنگل،بی درخت،..

خرس هایی که نماد وحشت و درندگی ان مثل بچه نی نی های خسته و مریض ولو می شن کف قفسی که سیمانیه!!

وقتی به شیرهای بی حال و بی بخاری که حتی حال راه رفتن ندارن چه برسه به غرش!و از طرفی بچه شیرهایی که از شیر ها جدان نگاه می کنم،دوباره با خودم می گم دیگه پامو نمی ذارم باغ!!!! وحش!!

نمی دونم مردم از چی لذت می برن و می خندن؟!مثلا از اینکه دارن پفک میدن به گوزن و اونم مثل قحطی زده ها دهنشو هر طرف که دست اونا می ره می بره؟؟؟!!!

طاووسی که نیمه نصفه بال داره، جغدی که پشت کرده به مردم و با حسرت به بیرون قفس و آفتاب نگاه می کنه، چهره افسرده ی آهوی بیچاره ای که که توی قفسی در دل قفسش نگه داشته می شد، قفس های سیاه و کثیف، محوطه بد بو،... همه اینا دلایل محکمیه که دیگه پامو نذارم اینجا!

 

 


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 21:47 ] [ مریم السادات دریاباری ]

تو فقط سلام کن!

سلام

صحبت زیاد است...برای جبران غیبت

و گفتن از گذشته های آن

گام به گام...

 

مشهد بودم!جایتان خالی!البته در روزهای دحوالارض و زیارتی امام جای خالی زیادی نبود...با این حال خالی کردم

دل نوشته کوچکی...روبروی ضریح بهشتی اش...

تمام دریاهای جهان در چشمم جمع است...بی جریان

می ترسم...می ترسم پلک برهم زنم...نکند انعکاس ضریحت را در چشمانم از دست دهم!؟!

تو در دریای چشمانم جا داری...حتی ضریح جاری ات!

 

در بخش نظرات پست قبل دوست خوش ذوقی مطلبی نوشتند که خالی از لطف نیست که با هم بخوانیم...من می خوانم و شما هم بخوانید

ص.م.

بساط شیطان :
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.

پ.ن. :من نبودم /هیچ کس فهمید؟/هیچ کس از این جدایی ها دلش لرزید؟

 


برچسب ها: مشهد، زیارت، شیطان، سلام،  
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 00:16 ] [ مریم السادات دریاباری ]

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

 توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید . و در ازایش چیزی می‌داد.

 بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند . و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را

 بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند 

 و بعضی آزادگیشان را و شیطان می‌خندید...

 


[ یکشنبه 24 مهر 1390 ] [ 23:42 ] [ مریم السادات دریاباری ]

   

تلالو نور حرمش

      دستان فرشته هایی را نمایان می کند

                                  که چون کبوتران

                                   گندم حاجت می چینند           و       

                                                                 قاصد اجابتند...

 


[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 12:49 ] [ مریم السادات دریاباری ]

من زنده نیستم چون...ناخن هام رشد می کنند موهایم بلند می شوند

من زنده نیستم چون نفس می کشم، نگاه می کنم، حرف می زنم

من زنده نیستم چون پاهایم حرکت می کنند و قبلم در دقیقه چند بار می زند

من زنده ام چون...

ساکت شد، زیر چشمی موضوع انشای آن روز را از روی تخته خواند:من زنده ام چون

دفتر انشایش را از مقابل صورتش پایین آورد و با ترس و تردید به آقا معلم نگاه کرد.

اینجای انشا که رسیده بود، آقا جون خوابش برده بود...


حالا شما بگید!من زنده ام چون؟!


[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 15:54 ] [ مریم السادات دریاباری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ

چشم هایت را ببند...گوش هایت را بگیر...شعر من بوییدنی است!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :